لذت های پراکنده

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۸ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

۲۴آذر

* این یادداشت شنبه، بیست و نهم شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

ـ چند تا مرد رو فراموش کردی؟

ـ به اندازهی اون تعداد زنی که تو به یاد مییاری.

ـ هیججا نرو.

ـ من که جایی نرفتم.

ـ یه چیز قشنگ به من بگو.

ـ باشه. چی میل داری بشنوی؟

ـ به من دروغ بگو. بگو که در تمام این سالها منتظرم بودی. بگو.

ـ در تمام این سالها منتظرت بودم.

ـ بگو که اگه بر نمیگشتم میمردی.

ـ اگه برنمیگشتی میمردم.

ـ بگو که هنوز دوستم داری همونطور که من دارم.

ـ هنوز دوستت دارم. همونطوری که تو من رو دوست داری.

ـ متشکرم. خیلی متشکرم.

ـ دل به حال خود سوزوندن بسه دیگه! فکر میکنی فقط خودت زجر کشیدی؟ این کافه رو همینطوری پیدا نکردم. خودم بنا کردم. فکر میکنی چهجوری؟

ـ نمیخوام بدونم!

ـ ولی من میخوام بدونی. به خاطر هر تیکه تخت و تیر و الوار این ساختمون...

ـ هر چی که شنیدم بسه دیگه!

ـ باید حرفامو تا آخر گوش بدی!

ـ گفتم که دیگه نمیخوام بشنوم!

ـ دیگه نمیتونی دهن من رو ببندی جانی. دیگه نمیتونی. یه زمانی حاضر بودم به پات بیفتم فقط برای اینکه کنارت باشم. هر کی سر راهم قرار گرفت دنبال تو گشتم.

ـ ببین ویهنا، گفتی که رویای بدی داشتی. هر دومون داشتیم. ولی دیگه تموم شد.

ـ ولی نه برای من.

ـ درست مثل همون پنج سال پیشه. این وسط هیچ اتفاقی نیفتاده.

ـ ای کا...

ـ هیچ اتفاقی نیفتاده. لازم نیست به من توضیح بدی. چون که اون چیزا واقعیت نداره. فقط من و تو هستیم. اینه که واقعیت داره.

...

ـ خیلی انتظارت رو کشیدم جانی. اوه، چرا این قدر طولش دادی؟

 

***

سینما، نه فقط سینما که ادبیات هم، مدیونند به کسانی که از آنها مینویسند. منظورم فقط منتقدان نیستند. منظورم، حالا، کسانی هستند که جوری مینویسند که تو را نه تنها ترغیب، که وادار میکنند به تماشای فیلمها.

سینما مدیون است به این آدمها. مدیون است مثلا به محسن آزرمها، به پرویز دواییها که جوری نوستالژیک و خوب مینویسند از فیلمها که ندیده عاشقشان میشوی. یک عالمه اسم دیگر هم میتوانم اینجا قطار کنم. حتا از بینام و نشانهایی که من را وادار به تماشای فیلمها کردهاند. از آنهایی که باعث شدند خیلی از فیلمها را کشف کنم.

الان از محسن آزرم اسم بردم، چون شاید برای من، یکی از پررنگترینهایشان باشد. (چند وقت پیش نازلی هم گفته بود که یک بار میخواهد سر فرصت از وبسایت محسن آزرم بنویسد.) یک بار، چند سال پیش، با اشتیاق نشسته بودم و تک تک پستهایش را خوانده بودم. مثلا از فیلمهای لذتها، دختری روی پل را، از شمال از شمالِ غربی محسن آزرم کشف کردم. و واقعا هیچ جای دیگری هم چیزی در مورد آن نخواندم که آن جور ترغیبکننده و وسوسهآمیز باشد که محسن آزرم نوشته بود. هر چند الان مدتهاست که پستهای جدیدش را ذخیره میکنم برای روز مبادا. فقط هر بار میروم و نگاه میکنم که از چه نوشته و کوتاهترهایش را میخوانم. هفتهی پیش، آنجا یادم انداخت که جانی گیتار فیلمی بوده که مدتهاست دلم خواسته تماشایش کنم. و همان باعث شد چند شب بعد بالاخره تماشایش کنم.

همین سه شب پیش. قبل از مسافرت. حالا هم، به محض برگشتن از مسافرت در حال نوشتن از آنم.

*

نمیدانم شما وسترن دوست دارید یا نه. ژانر موردعلاقهی من نیست. ولی چند تا وسترن بوده که دوستشان داشتهام. جانی گیتار، برعکس ظاهرش، شاید اصلا وسترن نباشد. یا اگر باشد، این ژانر فقط در پوستهی ظاهری این فیلم جا مانده باشد.

جانی گیتار یک عاشقانه است. در کنار آن و حتا از آن مهمتر، فیلمی است در نمایش نفرت. نفرتی که فیلم را به پیش میبرد. جدالِ بین دو زنِ مقتدر، هر چند که شاید یکی بیشتر نمایش اقتدار میدهد برای پابرجا ماندن.

شاید این تعریف درستتری باشد: جدال بین زنی که دچار نفرتی کورکننده است، نفرتی که از عشق و حسادت زاییده شده است، و زن دیگری که برای پابرجا ماندن مبارزه میکند.

همهی مردانِ فیلم، حتا جانی گیتار (جانی لوگان) که فیلم به نامِ اوست، زیر سایهی این دو زن، و در واقع، متاثر از وجود و خواستهی آن دو هستند. بدون هیچ شکی، این دو هستند که فیلم را پیش میبرند و تمامِ اتفاقات را رقم میزنند.

 

 

فیلم را نیکلاس ری در سال 1954ساخته است. بر اساس رمان روی چسلر که در سال 1953 منتشر شده بود و در مقدمهاش آن را به جوآن کرافورد تقدیم کرده بود که سال بعد شد ویهنای فیلمنامهی حسابشدهای که فیلیپ یوردان با همکاری نیکلاس ری نوشت.  

جالب اینکه، فیلمی که مورد ستایش تعداد زیادی از کارگردانان و منتقدان بزرگ سینما نظیر فرانسوآ تروفو، ژان لوک گدار، اسکورسیزی و... است، در ابتدای نمایشش به شدت مورد انتقاد منتقدین آمریکایی قرار گرفته بوده.

تماشای فیلم را به شما پیشنهاد میکنم، اگر یک کمی وسترن دوست دارید، یک کمی روانشناسی دوست دارید، یک کمی عاشقانه دوست دارید، یک کمی...

فیلم علاوه بر همه چیز، علاوه بر جوآن کرافوردی که شاید مردانگی و ظاهرش حتا دافعه داشته باشد، علاوه بر تمامِ رنگبازیها و تمام مناظر و موسیقی‎‎اش، یک مرسدس کمبریج هم دارد که به شکل عجیبی نفرت زنانه را تصویر کرده است. شاید بهترین بازی فیلم از آن او باشد.

 

این هم ترانهی فیلم با صدای پگی لی: (+)

۲۴آذر

 -          من مادرمو می پرستیدم. حالا به مرگش عادت کرده م. به مرگ تو هم عادت می کنم. اون وقت کافیه که کاوه تو رو عاشقانه به یاد بیاره. هردومون زنیم. هردومون اینو خوب می فهمیم.

-          پس کاوه هم به مرگ من عادت می کنه..

-          اگه عادت می کنه..، دیگه چه فرقی می کنه که زنش کی باشه؟

خودت خواستی که بی رحم باشم. با این حال ازت معذرت می خوام. ولی چرا فکر کردی که تنهاییِ من مثل یه گلیم واخورده ست که تو مطبخ هر خونه ای میشه پهنش کرد؟ تنهایی من رنگ و بوی دیوار و پنجره و گلیم خونه ی خودمو داره. نمی دونم اینا چند می ارزه.. ولی تنهایی من مثل هر تنهایی دیگه ای محترمه.

 

باغ های کندلوس اسم زیبایی دارد. به این اسم، معصومیت و پاکی صورت خزر معصومی را هم اضافه کنید. بعد، یک محمدرضا فروتن عاشق پیشه ی به نسبت باقی نقش هاش دوست داشتنی. علاوه بر اینها، جاده های بی نظیر کندلوس و چالوس و کلاردشت و یک دنیا لوکیشن سرسبز و خواستنی. حالا، به همه ی این ها، به همه ی همه ی این ها، یک خانه ی عزیز و کهنه با در و پنجره های سبز و گِلیم و ماهیِ گُلی و یک عالم چیزِ روستایی و بدون تکلف و یک عشق ناب را هم..، اضافه کنید..!

حالا به من بگویید..، می شود از این فیلم گذشت؟

نمی شود.

نمی شود.

اگر هم بشود شما واقعا آدم بدسلیقه ای هستید و من به عنوان یکی از اعضای وبلاگ نویسِ پراکنده نویسِ لذت ها، هیچ هم شرمنده ی شما نیستم بابت این اظهار نظر رک و راستم! :)

پس به نفعتان است که فیلم را ببینید. بعد..، به نفعتان است که گوش هاتان بسپارید دست دیالوگ ها و مونولوگ ها.. غرق شوید در نگاه آرام و زلال آبان.. در احساس مخملی و قشنگ به تصویر کشیده شده ی کاوه.. به دلتنگی ها و گله شکایات و مرور خاطراتِ سعید و بیژن و علی - که حتی این دوست ها هم جذاب اند - که آمده اند به دنبالِ... این را که همان دقایق اول فیلم می فهمید. اصلا فیلم چیز پنهانی ندارد. یک مشت حرف دارد و یه بغل لوکیشن جذاب! یک آقای راننده ی رضا ناجی هم دارد با آن لهجه ی دوست داشتنی اش و زبانی که بلندگوی سیاسی - اجتماعی کارگردان است. آخر همه ی این ها، به نعفتان است که فیلم را دوست داشته باشید... :) آبان و کاوه را.. آقا سید را.. زن و شوهرِ آخر قصه را.. جاده های کندلوس را.. رودهاش را.. شعرهاش را... حتی دوستِ خوب آبان را...

 

 

-          شما چقدر شکسته شدین.

-          زن ها زود پیر می شن.. می دونین چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه.. روی عمرشون حساب می شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون می شن. بعد مادر شوهرشون می شن. باباشون که پا به سن می ذاره، ازشون پرستاری یه مادرو می خواد. گاهی وقتا حتی مادرِ مادرشونم می شن. من شوهر نکرده م، ولی مادر مادرم بوده م.. مادر پدرم بوده م.. مادر برادرم بوده م. تازه.. به همه ی اینا بچه های به دنیا نیاورده مم اضافه کن.. مادر اونا هم بوده م...

 

فیلم را چند سال قبل دیده بودم و امروز نشستم و یک بار دیگر تماشاش کردم. ازش رقص کاوه و آبان میان درهای سبز خانه ی قدیمی یادم مانده بود. امروز.. نماز خواندن آبان و استغاثه ی کاوه به آن سکانس اضافه شد.. قبرهایی که می گویند: « تو بمیر » ، هم اضافه شد.. یک بار دیگر یک بغل لذت پراکنده به روزم و لحظه هام اضافه شد.. باغ های کندلوس ماند یک گوشه ی پر رنگ ذهنم، تا یک روز راه بیافتم و... میان جاده هاش و. درخت هاش و حتی قبرهاش.. قدم بزنم و شاید.. به دنبال کاوه و آبان بگردم...

 

-          آبان ؟!

-          ها؟

-          شیر آب! چیکه هم می کنه ! مال ماست...

 

* فیلم سال 1383 به نویسندگی و کارگردانی ایرج کریمی ساخته شده.

* این فیلم از آن فیلم های ایرانی مهجور مانده است..

۲۴آذر

* این یادداشت پنج‎شنبه، سیزدهم شهریورماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

دنیا که پست Gloomy Sunday را گذاشت، قرار گذاشتیم کتاب سیاه را هم بگذاریم. این سومین فیلم اروپایی با موضوع جنگ جهانی دوم هست که توی لذت‎ها گذاشتیم که از سر حسن تصادف، توی هر سه تایشان، آقای سباستین کخ، بازی می‎کند. (آن یکی و از نظر من، از نظر جذابیت اولی، همان زندگی دیگران است) ببخشید بابت تراکمش.

شما اگر پایه بودید، لذت‎ها حداقل هفته‎ای سه پست داشت.

کتاب سیاه، پر خرج‎ترین فیلم تاریخِ سینمای هلند هست. اصلا پرخرج‎ترین فیلم آلمانی زبانِ تاریخ هم هست.

سریال ارتش سری را دوست داشتید؟ من چیز زیادی از سریال یادم نیست. جز این‎که در مورد اعضای مقاومت بود توی بلژیک و چند تا افسر آلمانی داشت که مخاطب با آن‎ها به شدت احساس سمپاتی داشت و دوستشان داشت و از مرگ‏‎شان، دلش خالی می‎شد.

بزر‎گ‎ترها می‎گویند، سریال بسیار جذابی بوده که البته بسیار هم سانسور شده بوده! توی ذهنِ من، تصویر آن کافه و آن شخصیت‎ها هست و البته بیشتر از همه مونیکا (؟) و ناتالی و آلن (؟) صاحب کافه و آن افسر بی‎رحم آلمانی (کسلر یا هسلر یا؟) و آن افسر جذاب آلمانی که یکی از زن‎های فیلم عاشقش بود (مونیکا آیا؟).

کتاب سیاه یک فیلم بلند با مدت زمانی بیشتر از دو ساعت هست، که در آن همه‎چیز هست. از جمله جنگ و گروه مقاومت و خیانت و غافلگیری و عشق ناهمگونِ بین آدم‎های دو طرفِ ماجرا. کتابِ سیاه، شاید، کمی ارتش سری را به خاطر بیاورد. (این را با احتیاط می‎گویم چون می‎دانم یکی از سریال‎های خوبِ بی‎بی‎سی بوده و احتمالا از اشکالات این فیلم هم مبرا بوده. در ضمن همین نزدیکی، توی خانواده‎ام، طرفدارانِ سرسختی دارد!)

کتاب سیاه را قبلا دو یا سه بار دیده بودم و امروز که برای سومین یا چهارمین بار تماشایش کردم، فهمیدم هیچ‎وقت ابتدای آن را ندیده بودم. البته دفعات قبل توی ماهواره تماشایش کرده بودم. حالا که فیلم را به طور کامل تماشا کردم، می‎توانم بگویم که ابتدا و انتهای فیلم، نقطه‎ی ضعفش بود. همین‎طور بیانیه‎ی سیاسیِ فیلم.

خب، ما قرار نیست این‎جا به بیانیه‎های سیاسی توجهی کنیم. داریم در مورد فیلم حرف می‎زنیم. قرارمان هم نیست که خیلی به بعد فنی فیلم‎ها توجه کنیم. قرارمان از ابتدا احساس و لذت بردن بوده.

از این نظر، من به اندازه‎ی کافی از تماشای این فیلم لذت بردم و دوستش داشتم.

کاریس ون هوتن، هنرپیشه‎ی اصلی فیلم، به اندازه‎ی کافی خوب بود تا بار فیلم را تا آخر به دوش بکشد. بعد از مدت‎ها فیلمی دیدم که با وجود مدت زمانِ طولانی‎اش، هی متوقفش نکردم. حتا با وجود این‎که قبلا حداقل دو بار تماشایش کرده بودم.

 

 

 

فیلم را پل ورهوفن ساخته. کارگردانِ هلندیِ غریزه‎ی اصلی. او و نویسنده‎ی فیلمنامه‎اش، حدود بیست سال برای نوشتنِ فیلمنامه وقت صرف کرده‎اند و چند سالی هم برای جذبِ سرمایه‎گذار.

بالاخره فیلم سال 2006 ساخته شده. با بازی کاریس ون هوتن، سباستین کخ و تام هافمن. (کاریس ون هوتن و سباستین کخ، در زندگی واقعی هم با زندگی می‎کنند. لااقل تا چند سال پیش که با هم بودند.)

قصه‎ی فیلم هم در مورد راشل، دختر یک خانواده‎ی یهودی ثروتمند است که قبل از جنگ خواننده بوده و حالا، مدام در حال گریختن است تا جان خود را نجات بدهد. آلیس (نام مستعار دختر) بعد از مرگ خانواده‎اش، درگیر گروه مقاومت می‎شود و همین قصه‌ی فیلم را شکل می‎دهد. حضور آلیس توی آن گروه و بعد راه‎یابی‎اش به مقر آلمانی‎ها و بعد به اتاق خواب و سرانجام قلبِ کاپیتان مونتزه و بعد...

فیلم طولانی‎تر و شلوغ‎تر از آن است که بتوان این خط را به همین سادگی ادامه داد.

چند صحنه‎ی خیلی خوب هم دارد. چند جمله‎ی خیلی خوب هم.

مثلا جایی که آلیس از شنیدن خبر پایان جنگ ناراحت می‎شود و می‎گوید هیچ‎وقت فکر نمی‎کردم که از آزادی بترسم.

پایان فیلم را دوست ندارم. یعنی ترجیح می‎دادم فیلم خیلی قبل از پایانِ فعلی‎اش به پایان می‎رسید. این اول و انتهای حضورِ راشل در اسرائیل و کشورِ خودش خواندنِ آن‎جا یک جورهایی خوشایند نبود. یعنی کاملا تحمیلی به نظر می‎رسید. وصله‎ی ناجوری بود که اشتباها چسبیده به فیلم.

شائبه‎ی یهودی بودنِ فیلم، وجود ندارد. (کارگردان فیلم، یک مسیحی دوآتشه است!) سفارشی بودن... شاید کمی تا قسمتی. اما همان‏طور که گفتم، می‎شود از ده دقیقه‎ی ابتدا و انتهای فیلم، صرفنظر کرد و به همان فلاش بکِ طولانیِ میانی فیلم بسنده کرد و به اندازه‎ی کافی لذت برد. از انتهای فلاش بک هم می‎شود کمی عقب‎تر آمد و مثلا وقتی که شوکِ فیلم وارد می‎شود متوقف شد.

فیلم به اندازه‎ی کافی انسانی هم هست. مهم نیست که کدام طرفِ ماجرا باشی. توی هر طرف، می‎توان انسان (به معنای واقعی کلمه) بود یا نبود. توی هر دو طرف می‎توان خیانت کرد، می‎توان مهربان و بخشنده بود و می‎توان عاشق شد. توی هر دو طرف می‎توان غمگین بود. همسر و فرزندان کاپیتان مونتزه را هم، بمباران هواپیماهای انگلیسی کشته‎اند. توی فیلم، فقط یهودی‎ها بد نبودند! می‎توان از این هم گذشت.

بی‎توجه به همه‎ی حرف‎های من، اگر فیلم را تماشا نکرده‎اید، تماشایش کنید و به اندازه‎ی کافی لذت ببرید. لذت ببرید از بازی هنرپیشه‎ی جذابی که صدای خوبی هم دارد و در سراسر فیلم، به شکلی محیرالعقول، از همه‎ی خطرها، جانِ سالم به در می‎برد!

چشم‎تان را هم روی ورود و پیش‎روی سریع آلیس به درون مقر گشتاپو ببندید. به هر حال این سینماست و هر چیزی در آن امکان‎پذیر است!

و سینما، قبل از هر چیز، برای من، یعنی لذت بردن.

لذت ببرید. مطمئن لذت ببرید.

 

* جمله‎ای که آلیس پس از شنیدن خبر مرگ کاپیتان می‎گوید.

۲۴آذر

* این یادداشت یکشنبه، نهم شهریورماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

لطفا قبل از تماشای فیلم این پست را نخوانید.

پست معرفی این فیلم، پست دنیاست.

آیا من آدم بی‎احساسی هستم؟

مطلقا نه!

 

*

تاثیرگذارترین و زیباترین فیلم‎ها در مورد جنگ‎های جهانی را، اروپایی‎ها ساخته‎اند. واضح و مشخص هست که در این خصوص باید هم از هالیوود تاثیرگذارتر باشند، و نه لزوما از نظر فنی بالاتر، چون آن‎ها بودند که با تمام وجود درگیر این جنگ بودند.

مثل این‎که هالیوود در مورد جنگ ما فیلم بسازد...

ولی، یکشنبه‎ی غم‎انگیز، از نظر من، فیلم تاثیرگذاری نیست. فیلم خوش‎‎آب و رنگی هست، ولی تاثیرگذار... نه.

هر چند از نظر خیلی از اطرافیانم خیلی تاثیرگذار و زیبا بود ولی... مورد پسند من نیست. نه که بدم بیاید. در حد یک بار دیدن خوب هست.

ایلونا زیبا بود و همین از اول تا آخر فیلم، چشم را نوازش می‎کرد... ولی دست‎کم من، کوچک‎ترین احساس سمپاتی، یا ترحم، یا درکی، نسبت به شخصیت‎های فیلم نداشتم. شاید، با کمی تخفیف بشود گفت که از اول تا آخر فیلم، کمی تا قسمتی، دلم برای لاسلو سوخت. برای لاسلویی که سراسر فیلم، مهربان بود و قلبش را وسط گذاشته بود و تمام چیزی که نصیبش شد، یک محبت معمولی بود، ترحم و... خیانت.

شاید چیزی که عاشقانه‎ی فیلم را برای من بی‎اثر کرد، عاشقانه نبودن رابطه‎ها بود. در واقع... توی منطق من، عشق شراکت‎پذیر نیست. و این... مخصوصا آن صحنه‎ای که دنیا به آن اشاره کرد، هم‎آغوشی سه‎نفره‎ی کنار دریاچه... چیزی نبود که با منطق و احساس من سازگار باشد.

مثلا عاشقانه‎ی فیلم، از نظر من، عشقِ (البته واقعیِ) دو مرد بود، به زنی که با یکی از روی هوس و با دیگری به خاطر ترحم، مانده بود. شاید اگر امکانش بود، می‎توانست، هم‏‎زمان با هانس هم بماند... و البته دو مرد هم به ناچار، به این رابطه‎ی نامانوس تن داده بودند.

 

جذاب‎ترین شخصیت فیلم از نظر من، افسر آلمانی‎ای بود که نقشی خیلی کوتاه توی فیلم داشت، (آقای سباستین کخ)، آن هم به خاطر احساس سمپاتی‎ای که به او به خاطر دو نقش بسیار دوست‎داشتنی‎اش توی زندگی دیگران و کتاب سیاه داشتم! همان که لاسلوی یکشنبه‎ی... را کتک زد!

اما...

یک موضوع می‎تواند کلا مفهموم فیلم را عوض کند و از یک ملودرامِ ساده، به مفاهیمِ پیچیده‎تری بکشاندش.

این‎که، ماجرای فیلم، خون‎خواهیِ پدر بود یا پدرکشی؟

این‎که پسر ایلونا، پسر لاسلوست یا هانس؟

جواب این سوال می‎تواند خیلی چیزها را تغییر دهد.

اگر فیلم را تماشا کردید (که امیدوارم اگر قصد تماشایش را دارید و هنوز تماشا نکرده‎اید، تا اینجای پست نرسیده باشید)، به نظر شما کدام یکی هست؟

من هم البته حدس و نظرم را خواهم گفت.

 

*

من اصلا فکر نمی‎کردم و متوجه نشده بودم که این همه وقت است که اینجا ننوشته‎ام! آن‎قدر مرتب به اینجا سر می‎زنم و نظرات شما و پست‎هایی دنیا را می‎خوانم که حواسم نبود که خیلی وقت هست که پست نگذاشته‎ام.

لازم است همین جا، از دنیا تشکر کنم که این وبلاگ را توی این مدت، یک‎تنه سرپا نگه داشته بود و مهم‎تر از این، یک خسته‎نباشید رسمی به حضورِ نویسنده‎ی بسیار فعال وبلاگ، میراژ هم عرض کنم!

و این‎که، استقبال می‎کنیم از این که توی وبلاگ‎تان، در مورد موضوعات لذت‎ها بنویسید و لینکش را به ما بدهید. نوشته‎ای که برای خودتان باشد.

 

* بخشی از ترانه‎ی یکشنبه‎ی غم‎انگیز

۲۴آذر

دوست دارم امروز از یکشنبه ی غم انگیز حرف بزنم. از یکشنبه ای که در یک پنج شنبه ی آرام تابستانی دیده شد و آنقدری تأثیر گذار بود که تا یکشنبه ی بعد هم حواسم را پی خودش نگه دارد..
یکشنبه ی غم انگیز درام عجیبی ست. قصه ی مثلثی عشقی به زعم اهل فن که به نظر من مثلث نبود، یک خط صاف با سه نقطه ی متزلزل بود که سرنخش هم در دستان زنی زیبا و خوش صدا به نام ایلونا قرار داشت و این عاشقانه ی عجیب مجاری با جنگ جهانی دوم و کشتار یهودیان همراه شد. ایلونا زیباست. از همان سکانس اول زیباست. زیبا و خوش صدا و به قول آن افسر آلمانی، زنی کامل. اما این زن کامل از نظر احساسی به شدت بلوغ نیافته است و این تا آن جا پیش می رود که دو مرد را با هم می خواهد. نمی تواند دست رد به سینه ی هیچ کدام بزند و نمی خواهد. ایلونا شبیه بچه های کوچک و قدری خودخواهی ست که می خواهند همه چیز را با هم داشته باشند و این « همه چیز » وقتی تبدیل به دو مرد می شود، غیر قابل تصور و تحمل خواهد بود. لااقل برای منی که هیچ جوره نمی توانم تصور کنم و ذهن دو دو تا چهارتایم که هیچ، ذهن احساسی ام هم جواب قابل قبولی به این مساله نمی دهد. شاید ایلونا را باید در گذشته اش جستجو کرد، و در فیلم صحبت خاصی از گذشته نیست.. پس ایلونای قصه را همین طور که هست می پذیرم. با وجودی که از تماشای صحنه ی در آغوش گرفتن دو مرد کنار دریاچه ( که نه از نظر جنسی، از نام عشق گذاشتن روی این احساس منطق و احساسم به کل نمی پذیرد و دچار مشکل شده ) مبهوتم و یا کمی بعدتر توی دلم این امکان هست که اگر یکی از این دو مرد نبودند، شاید جواب مساعد تری به افسر آلمانی هانس ویک داده می شد ، باز هم ایلونای قصه را می پذیرم. شاید چون قصه را دوست دارم..
قصه ی رستورانی در بوداپست که صاحبش لاسلو و مهماندار جذابش ایلونا هستند و پیانیستی استخدام می کنند و شب هایشان با قطعه ی « یکشنبه ی غم انگیزِ » آندراس به اوج خودش می رسد... از سراسر بوداپست برای شنیدن این ترانه ی معروف میز رزرو می کنند.. رادیو خبر پنج خودکشی را پخش می کند که همگی در حال شنیدن این قطعه بوده اند.. بعد در یکی از همین شب ها، باز سر و کله ی آن افسر آلمانی ( که از اتفاق دوستش داشتم! ) پیدا می شود.. حالا قرار است یهودی ها قتل عام شوند.. و لاسلو یهودی ست. آندراسِ مغموم قصه از نواختن یکشنبه برای هانس خودداری می کند و اینجاست که یکی از زیباترین سکانس های فیلم رخ می دهد... صدای به حق دلنشین ایلونا و پرچم صلح و یا شاید آتش بسی که بالا می رود.. بعد، یک اسلحه هست و پیانیست معروف رستوران بوداپست.
لاسلو که یک بار جان هانس را نجات داده یهودی ست و حالا جانش در دستان هانس. همه چیز بهم ریخته... جنگ، این عاشقانه ی عجیب را تحت تأثیر قرار داده.. و ایلونا.. ایلونا هنوز هم شیفتگانی دارد که به خاطرش قوانین چنگ را نادیده بگیرند. اما جاه طلبی عاشقانه و قدرت طلبی، ورای قوانین جنگ است. و هانس این را بهتر از هر کسی می داند..
فکر می کنم همه ی فیلم را تعریف کردم. اما خیلی بد هم نشد. قصه را بدانید هم، چیزی از ارزش هایش کم نمی کند! :) همان طور که من حاضرم یکی دو بار دیگر هم تماشایش کنم و لذت ببرم. نه لذتی شگرف و فوق العاده و خاص. لذتی غم انگیز و باز.. عجیب...
 
 
یکشنبه ی غم انگیز اثری ست از رالف شوبل ( بر اساس رمانی نوشته ی نیک بارکو ) ساخته شده در سال 1999 و محصول آلمان، با امتیاز 7.9 از منتقدین. فیلم آمیخته ای از احساسات، شعور، حماقت، و شجاعت است. برخی شخصیت ها هم واقعی هستند مثل هانس ویک و علاوه بر آن ، سلسله خودکشی هایی که ابتدا در مجارستان اتفاق افتاد و بعد از نقاط دیگر دنیا هم گزارش شد. تا آن جا که بی بی سی و بسیاری رادیوهای جهان پخش این آهنگ را ممنوع کردند.
 
تا آخر شهریور این فیلم را تماشا کنید و برای ما بنویسید. من هم همین حالا موضعم را نسبت به پایانش مشخص می کنم: پایانی تراژیک را خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم. اگر ایلونا آن شیشه ی سم که از دستان لاسلو بر پیانو افتاد را پیدا می کرد...
 
موسیقی هم که، واقعا زیباست. عجیب و زیبا. انگار که به قول هانس می خواهد پیامی به تو بدهد. حقیقتی را به تو بگوید... صدها نفر در گوشه و کنار دنیا، پس از شنیدن آهنگ «یکشنبه غم انگیز» دست به خودکشی زدند. این سلسله خودکشی ها اولین بار در سال ۱۹۳۶ کشف شد؛ زمانی که پلیس بوداپست در تحقیقاتش درباره ی خودکشی کفاشی به نام جوزف کلر، متوجه شد که او در یادداشتی که پیش از مرگش نوشته بود، به سطرهایی از ترانه ی «یکشنبه غم انگیز» اشاره کرده بود. آهنگساز این قطعه ، رزو سرس هم اندکی بعد از تولد 69 سالگی اش از پنجره ی آپارتمانش در بوداپست پایین پرید و شاید این سلسله را تکمیل کرد...
 
این هم لینک موسیقی: http://negaare.persiangig.com/audio/Gloomy%20Sunday%20%28Budapest%20Concert%20Orchestra%29.mp3/download?010d
 

* عنوان اصلی فیلم.

۲۲آذر

* این یادداشت شنبه، بیست و یکم تیرماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

ـ وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که می‎خواستم این بود که بزرگ بشم. خیلی هم زود. ولی حالا اصلا دلیلش رو نمی‎فهمم. نه دیگه. حالا که بزرگ‎تر شدم من آینده‎م رو مثل نشستن تو اتاق انتظار می‎بینم، توی یک ایستگاه بزرگ قطار، پر از نیمکت و تابلو. در حالی‎که مردم زیادی بدون دیدن من از کنارم رد می‎شن. همه‎شون عجله دارند که سوار کابین‎های قطار بشن. اونها جایی برای رفتن دارند یا کسی رو برای دیدن ولی من اونجا منتظر نشستم.

ـ منتظر چی آدل؟

ـ منتظر یه اتفاق که برام بیفته.

 

لذت نامنتظر، یعنی تماشای یک فیلمِ دلنشینِ نسبتا کوتاهِ سیاه و سفید فرانسوی، در موردِ یک دلبستگی و وابستگیِ متفاوت، توی یکی دو ساعتِ چسبیده به سحرِ یک شبِ نزدیک نیمهی ماهرمضان.

لذت نامنتظر، یعنی دوست داشتنِ فیلمی که شاهکار نیست، ولی احتمالا نمیشود دوستش نداشت.

شاید اینجا، این وبلاگ، آن نظمی را که فکرش را میکردیم، پیدا نکرده. ولی من این بینظمی را هم دوست دارم. قرارمان از اول جمع کردنِ لذتهای پراکنده و سهیم شدنش با هم بود دیگر. نبود؟ میشد که لذتم را با شما سهیم نشوم؟

*

The Girl On The Bridge با عنوان اصلیِ La Fille Sur Le Pont ، یک فیلمِ فرانسویِ سیاه و سفید محصولِ آخرین سال قرن بیستم است. فیلمی که باید سیاه و سفید ساخته میشد تا بهیادماندنی شود. فکر که میکنم شاید اگر رنگی بود، به اینجا نمیرسید. به لذتها. شاید...

 

 

 

کارگردانِ فیلم دختری روی پل، پاتریس لوکونت است و بازیگرانش دانیل اوتوی و ونسا پارادی، مجریان نمایشِ این دلبستگیِ نامتعارف که با عشقِ به ریسک کردن بر روی زندگی و با شانس گره خورده. مفهومِ اغراقشدهی نیمهی گمشده. با مجموعهای از دیالوگهای نزدیک به شاهکار که برای اینجا نقل کردن، واقعا انتخاب کردن از بینشان سخت است. پس ترجیح میدهم به جای نقل کردن، شما را ترغیب کنم به تماشای فیلمی که هیچ چیزی که نداشته باشد، که به نظرِ من دارد، مجموعهای دیالوگِ خوشگل دارد، که مدام دلت میخواهد یادداشتشان کنی، یک دخترکِ دلربای سبکسر که به هر مردی که میرسد دلش میخواهد همراهش برود و مردی که همان نگاهِ نافذش کافیست تا دخترک خود را با اطمینان، مدام در معرض مرگ قرار دهد، و چند دقیقهی شاهکار اولش که دخترک نشسته و رو به یک نفر (؟)، داستانِ زندگیاش را تعریف میکند، جوری که تا وقتیِ که چشمهایش غرق اشک نشده، انگار دارد از موضوعِ بیاهمیتی مثل آب و هوا حرف میزند. انگار این خودش نیست که در موردش میگوید: شاید لیاقتم بیشتر از این نبوده. باید قانون طبیعت باشه! بعضی از مردم به دنیا مییان که خوشحال باشن. در عوض من در تمام روزهای زندگیم گول میخوردم. هر قولی رو که بهم میدادند باور میکردم. ولی آخرش هیچی نصیبم نمیشد. هرگز برای کسی مفید یا با ارزش نبودم. یا خوشحال و یا حتا غمگین. قبلا فکر میکردم که وقتی چیزی رو از دست بدی ناراحت میشی. ولی من هیچوقت چیزی به جز بدشانسی نداشتم.

انگار دربارهی خودش نیست که مثل یک کارشناس خبره میگوید: کاغذهای چسبناکِ مگسکش رو دیدی؟ من خیلی شبیه به اونهام. همهی آشغالهای دور و برم به من میچسبن. مثل یه جاروبرقی میمونم. هر چی آشغال باقی مونده رو جمع میکنم. هیچوقت شانس در خونهم رو نمیزنه. هر کاری میکنم اشتباه از آب در مییاد. دست به هر چی میزنم خاکستر میشه... نمیتونی بدشانسی رو توصیف کنی. میدونی مثل استعداد موسیقی میمونه. یا داری یا نداری.

 

و البته که بالاخره شانس در خانهی او را میزند، درست وقتی که میخواهد همهچیز را تمام کند و «لامپِ سالم را دور بیندازد و اسراف کند». اگر که قدر بداند. اگر که بماند.

نیمهی گمشده میدانید مثل چیست؟ و میدانید که برای هر کسی، فقط یک نفر است؟ یک نفر و فقط یک نفر؟

و شاید نه آن کسی که در ابتدا به نظر میآید؟ و شاید دقیقا آن کسی که در ابتدا اصلا به نظر نمیآید؟

 

***

 

دربارهی این فیلم، ماهبانو هم نوشته: دختری روی پل

۲۲آذر

* این یادداشت سه‎شنبه، دهم تیرماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

هر کدام‎مان یک گوشه‎ی نشیمنِ آن ویلای کوچکِ جزیره را اشغال کرده بودیم. یکی روی کاناپه دراز کشیده بود، یکی روی قالیچه‎ی جلوی تلویزیون، دو سه نفر توی رختخواب دراز کشیده بودند، یکی مدام مسیر نشیمن و آشپزخانه را می‎رفت و می‎آمد و مدام چایی می‎آورد و هر بار می‎پرسید: چایی؟

هوای گرمِ مرداد و کولرهای گازی که با شدت کار میکردند. شاید، یکی از دلپذیرترین سفرهای دوستانهی عمرم بود. قبل از اینکه اینطور پراکنده شویم. همهمان خوب و خوش بودیم. دو ترم به پایانِ دورهی پر از رویا و سرشار از لذتِ کارشناسی باقیمانده بود و تصور و رویامان از آینده، فتحِ دنیا بود. حالِ خوبِ بیست و یکسالگی.

اولش بی‌حوصله بودیم و گذری فیلم را تماشا میکردیم و دل به فیلم نمیدادیم و من، هی توی دلم خط و نشان میکشیدم برای آن کسی که این فیلم را با من راهی کرده بود برای شبهای طولانیِ کیش که قرار نبود خواب به چشمانمان بیاید.

ولی وقتی که نوبتِ اپیزودِ دوم، آدمهای دوم قصه رسید، مخصوصا با آن شروعِ طوفانیاش با ترانهی California Dream ِ بیتلز... و بعد همهی رقصها و سرخوشیها و عاشقی کردنهای پنهان دخترک، که پسزمینهی همهشان این ترانه بود... همهمان میخِ فیلم و تلویزیونِ 24 اینچِ ویلا شدیم. با تمامِ عشقبازیهای دخترک با وسایل آپارتمان معشوق، با همهی گفتگوهای مرد با وسایلِ آپارتمانش که فکر میکرد مثل او تابِ تحملِ دوریِ آدم رفته را ندارند. با... وقتی که تمام شد، توی دلِ همهمان پر از شور بود و هیچکداممان دلمان نمیخواست در مورد فیلم حرف بزنیم تا خوب تهنشین شود. سه روز بعد، توی آسمان، حرفش باز شد و هی در موردش حرف زدیم، هی حرف زدیم، تا حدودِ یک ساعت و سی دقیقهی پرواز به سمتِ تهران را با خاطرهی Chungking Express و فایِ دلپذیرش گره زده باشیم.

این فیلمِ کاروای آن قدر خوب است، مثل چند تا فیلمِ بعدیاش، مثل In The Mood For Love، مثلِ 2046، مثل My Blueberry Nights، که هر کدامشان میتوانند موضوع لذتها باشند. اما لذتِ این پست، فیلم نیست. هر چند که به شدت پیشنهاد میدهم این فیلمها را ببینید و اینجا در موردش حرف بزنید.

دیشب جایی حرفش بود و من گفتم به نظر من، اولین کتابی که از یک نویسنده میخوانیم باید بهترین یا یکی از بهترین کتابهایش باشد. اینجا اما میگویم، فیلمهای کاروای را، باید به ترتیب سالِ ساخت‌شان دید. باید. و با همین Chungking Express شروع کرد.

فکر اولیهی این وبلاگ، با هم فیلمبینی و کتابخوانی بود. ولی وقتی که اسمِ لذتها را برایش انتخاب کردیم، برای لذتهایمان محدودیتی قائل نشدیم. همانطور که دنیا توی پست قبل گفت، این لذتها میتوانند هر چیزی باشند.

لذتِ اینبار، آهنگیست که تا مدتها به آن معتاد شده بودیم. بعد از آن سفرِ کیش و تماشای فیلم، چه شبها که با این آهنگ، هر کداممان، از خیابانهای این شهر عبور نکردیم. چه شبها که با این آهنگ شبهای دلپذیر کیش، آدمهای دلپذیر کاروای و جادویِ فای و آن رستوران کوچک و آن آپارتمان سبز را به یاد نیاوردیم.

 

دیشب، تماشای دوبارهاش، دوباره من را به رویا برگرداند. به قولِ فایِ فیلم: میتوان رویا را ذخیره کرد؟

 

 

این هم، یک نوع لذت است. مطمئن نیستم این همان نسخهی پخششده توی فیلم باشد. شاید آنجا به خاطرِ شورِ فیلم، پرشورتر به نظر میرسید. اگر لذت نبردید، پس بدانید که معجزهی فیلم بوده که این آهنگِ مشهورِ گروهِ بیتلز را اینقدر برای من لذتبخش کرده است.

California Dream و California Dreaming را میتوانید از این لینک بشنوید یا دانلود کنید.

 

شاید، یکبار اینجا، در مورد فیلمهای کاروای هم نوشتم. مخصوصا حالا که دوباره شروع کردهام به تماشایشان.

 

+ به این میگویند زیرآبی رفتن! شما که متوجه نشدید؟ :)) فهیمه، فقط به خاطرِ تو!

 

۲۲آذر

* این یادداشت یکشنبه، یازدهم خردادماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

من برای آخرین بار آمدم! قول!

 

*

تا حالا شده عاشقِ اسمِ یک فیلم شده باشید و به خاطر همان اسم دلتان بخواهد ببینیدش؟ یا یک کتاب؟

ماجرای من است و اسم این فیلم. بله دنیا! تو تنها نیستی!

Love Me If You Dare یا عنوان فرانسوی‎اش Jeux d'enfants یک چنین فیلمی هست!

البته یک چیزهایی هم در مورد فیلم شنیده‎ام که برای دیدنش بیشتر وسوسه شده‎ام. فقط در همین حد. یکی از فیلم‎هایی که چند سال هست که توی لیست فیلم‎هایی که باید و دلم ‎می‎خواهد ببینم‎شان هست. و البته دنبالش هم گشته بودم و پیدا نشده بود. امروز بالاخره باز دلم آن را خواست و کلی جستجو کردم تا پیدایش کردم. لینک سالم دانلودش را هم این‎جا می‎گذارم تا شما راحت به آن برسید و مثل من این‎قدر دنبالش نگردید.

یک فیلم فرانسوی محصول سال 2003  به کارگردانی یان ساموئل. با بازی ماریون کوتیار و Guillaume Canet (که انگار همسر ماریون هست).

این هم خلاصه‎ی یک خطی فیلم:

«جولین» و «سوفی» به عنوان دو دوست قدیمی که از دوران کودکی با هم بوده‎اند، اما اکنون که هردو بالغ شده‎اند...

این طور که شنیده‎ام فیلم در مورد بازی و کل‎کلی‎ست که تمامی ندارد و حتا تا پای قربانی کردن احساس و عشق هم می‎رسد...

آن قدر که من شنیده‎ام فیلم خوبی‎ست. ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! شاید هم اصلا خوب نبود!

 

 

 

 

این هم لینک دانلود فیلم: (+)

 

*

سـِ عزیز و میراژ و دنیا و لیلی و لعیا و... اول درس و امتحان، بعد فیلم! 50 روز برای این فیلم‎ها وقت هست. تازه حداقل 50 روز. پس اول درس بعد فیلم!

بعد هم حالا که به من تذکر دادید، دیگر سعی می‎کنم پیشنهاد جدیدی نداشته باشم.

۲۲آذر

من آدم خل و دیوانه ای هستم، می دانم!

اینکه صرفا به خاطر یک اسم، و به خاطر رنگ قرمز فوق العاده ی پوستر یک فیلم (علی رغم بد آمدنت از هنرپیشه ی اصلی ) بخواهی تماشایش کنی، چیزی کم از دیوانگی ندارد!

خب، حالا پیشنهاد می کنم در دیوانگی من سهیم شوید و شما هم این فیلم را ببینید. Her اثری ست از اسپایک جونز با بازی یواکین فنیکس ( که از همان بازی اش در گلادیاتور ازش بدم می آمد، با آن ریخت مضحکش در این فیلم و پوسترش ) اِمی آدامز و اسکارلت یوهانسون. Her اسکار بهترین فیلمنامه را برده و نامزد جوایز بسیاری هم در سال 2013 شده. ژانر فیلم هم درام ، عاشقانه و علمی - تخیلی ست.

 

 

 

خلاصه: نویسنده ای تنها که شغلش نوشتن نامه های عاشقانه از زبان مردم برای یکدیگر است. او یک روز برای کامپیوترش سیستم عامل جدیدی می خرد که توانایی های زیادی دارد. از جمله ی این توانایی ها، صحبت کردنش با خریدار است. تئودور از قابلیت های سامانتا در شناخت حالت های روحی انسان شگفت زده شده، و کم کم دلبسته ی او می شود ...

 

دیوانه بازی کنیم کمی! :)

 

+ تولدت مبارک خردادیِ... تولدت مبارک لیلی.

۲۲آذر

* این یادداشت شنبه، دهم خردادماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

فکر کنید به این که دو نفر، توی خیابان‎ها و کافه‎ها و کوچه پس‎کوچه‎های یک شهر، آن هم نیمه‎شب، راه بروند و حرف بزنند. در مورد چیزهایی که دوست دارند. در مورد چیزهایی که شما دوست دارید. آن هم شهری که نیمه‎شبش هم زنده و پر از انرژی‎ست. رقص و شعر و سکوت و...

بعد فکر کنید که این‎ها، همه توی یک فیلم باشد. یک فیلم از همین راه رفتن و گشتن و چرخیدن و حرف زدن و عاشق شدن‎ها...

رویایی نیست؟

شاید هم به نظر کسل‎کننده بیاید.

برای من مثل یک رویا بود. هم تصورش، هم کشف فیلمش.

شش، هفت سال از وقتی که اولین فیلم از این سه‎گانه را دیدم گذشته. حالا کمی این طرف‎تر یا آن طرف‎تر. بعد به فاصله‎ی کوتاهی دومی را دیدم. سومی‎اش مال همین پارسال بود. این‎جوری بود: پیش از طلوع 1995، پیش از غروب 2004 و پیش از نیمه‎شب 2013.

و دو هنرپیشه‎اش، ژولی دلپی و اتان هاوک، که گذر زمان به اندازه‎ی گذر این سال‎ها، روی آن‎ها هم تاثیر گذاشته بود.

کارگردان هر سه فیلم، ریچارد لینکلیتر است که ایده‎ی ساختن فیلم زمانی به ذهنش رسید که خودش با دختری با نام امی، ساعت‎ها با هم صحبت کرده بودند.

 

بگذارید در مورد این سه‎گانه‎ی محشر هم حرفی نزنم تا بعد از تماشایش.

 

این هم خلاصه از ویکی‎پدیا:

نه!

 

بگذارید این بار خودم خلاصه‎اش را بنویسم!

این سه فیلم، داستان سلی و جسی‎ست، یک دختر فرانسوی و یک پسر آمریکایی، که خیلی اتفاقی توی یک قطار همدیگر را کشف می‎کنند و بعد....

 

حالا باید سه فیلم را ببینید تا ادامه‎اش را بفهمید.

 

 

 

 

پشیمان نخواهید شد از تماشایشان. اگر هم قبلا دیده‎اید، با هم دوباره تماشایشان می‎کنیم و در موردشان حرف می‎زنیم.

به‎نظر من دوست‎داشتنی‎ترین سه‎گانه‎ی سینماست. (البته پدرخوانده که شاهکار و فوق‏‎العاده دوست‎داشتنی هست، ولی فقط دو قسمت اولش، نه هر سه قسمتش.)

 

دوست داشتم، پیشنهاد تماشای این فیلم باشد برای روز تولدم.

 

*

 

قصد کرده‎ایم که توی این مدت فیلم‎باران کنیم این‎جا را! این که میراژ هم بالاخره آمد، نشان از خاصیت ایام امتحانات دارد!

 

قرار تماشای این سه‎گانه هم باشد تا همان انتهای مرداد. اگر زودتر شد که چه بهتر، اگر دیرتر هم شد، خب چه اشکالی دارد!

 

من خودم، خواندنِ کتاب را به تماشای فیلم، ترجیح می‎‎دهم. ضمن این که شیفته‎ی سینما هم هستم. ولی حالا، به خاطر کمبود وقت، همه‎ی لذت‎های‎مان شده است فیلم دیدن. تازه هنوز هم هست. می‎دانم که دنیا هم به زودی یک فیلم دیگر پیشنهاد خواهد داد. تضمین نمی‎کنم که فیلم دیگری در کار نباشد!